خلاصه ,خیابون ,آقاهه ,کوچه ,گفتم ,میخونم ,خیابون اصلیبه نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام آبجیاو داداشای گل وگلاب! آدینتون بخیر:)

+

فردا سالروز شهادت امام رضا (ع)...

تسلیت/...

**********************************************************************

 **********************************************************************

+

خیر سرم قرار بود دیروز بشینم فیزیک بخونم..

اونم که هی گفتم میخونم میخونم..اینو بنویسم اونو بنویسم میخونم...اونم که شب شدو وخ نشد...

اما امروز صب نشستم یکم خوندم...

انقدرام که فک میکردم گنگ نیس...

یکشنبه ام که امتحان زیست داریم...

باید خلاصه کنم متنشو و سوال در بیارم...اینطوری بهتر یاد میگیرم...

+

اون روز یادم رفت بهتون بگم!

چن روز پیش که برف اومد با پدرجان راه افتادیم و پیاده رفتیم مدرسه...

چشتون روز بد نبینه سر نبش یکی از کوچه ها پام رفت رو یه عالمه برف و کلا کله پا شدم و با کمر خوردم زمین...

دیگه از اون وضعیت داغون و ضایع ام حرفی نمیزنم که چه طور رو زمین ولو شده بودم/...

خلاصه خیلی شیک از جام پا شدم انگار نه انگار که چیزی شده و دیگه برنگشتم پشت سرمو نگا کنم ببینم کی داره به سوتی بزرگم میخنده...چون رهگذر زیاد بود...

از اینا که بگذریم خداییش برف قشنگ و غیر منتظره ای بود:)

من صبش که بیدار شدم نور مایل به نارنجی از پنجره دیده میشد...

پنجره رو که باز کردم دیدم بعلههه داره برف میاد!

انقد ذوق کردم! عین این ندید بدیدااا

هی چشمم به تلویزیون شبکه خبر بود که ببینم زیر نویس میکنه که کل مدارس تهران تعطیلن یا نه اونم که منطقه ما تعطیل نبود/...

ظهر همون روزم که از مدرسه برگشتیم، 6نفری( من.هاجر.نیلوفر.فاطمه.عاطفه.مریم) یکم برف و اینا بهم پرت کردیم..

ناگفته نمونه که یه خانومه داشت از کنارمون رد میشد با خنده گفت : ندید بدیدید دیگه!

مام که یهو اینطوری شدیم:

+

چن روز قبلشم ینی همون موقع اربعین...

داشتیم با بچه ها بر میگشتیم...

ردیفی تو پیاده رو بودیم...

من تو فکر بودم و تو یه دنیای دیگه ، بقیه هم جلو حرکت میکردن...

یهویی همشون با هم وایسادن و کلی بازی در آوردن..

دقیقا مث وقتایی که سوسک میبینن!

خلاصه منم جو گرفت و اومدم عقب که دیدم بعله!!!

یک عدد آقای " گوسفند " داره به طرفمون میدوه!!!از اون ورم پشتش یه آقایی داره داد میزنه هی به ما میگه نترسید عقب نرید بگیریدش نذارید بره خیابون!!!

آخه دقیقا پشت سر ما خیابون اصلی بود...

خلاصه مام عین مشنگا کشیدیم کنار گوسفنده فرار کرد ...دوباره آقاهه داد زد به یه آقای دیگه که سر کوچه بود گفت :آقا نگهش دار..نگهش دار...

اون آقاهه ام که خواس ثواب کنه ..کباب شددد

گوسفنده رو نگه داشت ولی جناب گوسفند با سم ش محکم کوبید به چونه ی آقاهه و فرار کرد به سمت خیابون اصلی!!

مام که وایساده بودیم میخندیدیم فقط!

خلاصه خواست خدا بود از خیابون جون سالم به در برد و ماشینی بهش نزد و رفت اون ور خیابون!

مام که در حالی که میخندیدیم  راه افتادیم!

تو راه با خودمون که فک میکردیم می گفتیم:ما نابغه ایییمااا ..ما که تعدادمون زیاد بود!اگه ردیفی وایمیسادیم میتونستیم جلوشو بگیریم!!

ولی خودتون فک کنید دیگه!! ما دختریم!کلا از هر موجودی که زنده باشه و به طرفت بدوه میترسیم!!

چه برسه سوسک باشه..موش گربه یا گوسفند!!

والااا...

تو راه بودیم ...

یه خانومه بهمون رسید برگشت گفت:شمام اون گوسفنده رو دیدید؟؟!!!

مام گفتیم آره!پرسیدیم شما کجا دیدید؟

گفت هیچی..داشتم میومدم!سرمو آوردم بالا دیدم یه گوسفنده داره میاد طرف شکمم!!

جاخالی دادم رد شد!!

بعدشم یه آقایی گرفتتششش!!

اصن یه ماجرایی شده بودااا

خلاصه داشتیم میومدیم برگشتم به بچه ها گفتم :

انگار باید همه جا این گوسفنده رو ببینیم!گفتم اگه الان از یکی از این کوچه ها در نیومد من اسممو عوض میکنم!!

رفتیم جلوتر سرمون کردیم اینور دیدیم بعله!!!تو کوچه هه پره بنر تبریک و ایناس ..

جناب گوسفند خان و پاهاشو  همون آقاهه گرفته و کشون کشون میکشش دنبال خودش!!

اونجا بود که دوباره خندیدیم!!

کلا خاطره جالبی بود:)

+

روز همگی تون بخیر:)دوستون دارم:)

فعلا...

منبع اصلی مطلب : شرشربارون
برچسب ها : خلاصه ,خیابون ,آقاهه ,کوچه ,گفتم ,میخونم ,خیابون اصلی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : زائربارانی ام آقا به دادم میرسی؟